سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
یلدا

یلدا

   1   2      >





دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت .
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.


 شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.
با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و


 میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند.
شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید....
دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.
و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و


می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود دلم را پس بدهید؟
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار
همین....
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار.
همین که....
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند
تا دیگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز کنند و بگویند
بیا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم
من این بازی را ادامه می دهم.....




نوشته شده در شنبه 23/2/91ساعت 8:26 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام

28.gif


اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم

سر رهگذار تو جا می گرفتم



اگر ماه بودی، به صد ناز ، شاید


شبی بر لبِ بام من می نشستی

و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی ، مرا می شکستی



                                    (فریدون مشیری)


نوشته شده در جمعه 25/1/91ساعت 4:31 عصر توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام





      

   مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد.

 او یک برهمن بود و سخنانی که بودا بر زبان رانده بود،

 سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید:

 «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد.

 او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد:

«اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»


بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.

ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد-خوب به صورتش نگاه کن!

با او احساس همدردی کن! او می خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند.

 این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم- و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم!

 دلم می خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است.

 این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است: او چنان خشمگین است که هیچ واژه ای، هیچ عملی،

نمی تواند خشمش را بیان کند- درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه ای، هیچ عملی،

نمی تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می فهمم-خوب نگاه کن!»


آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود.

اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می داد و یا آنادا به جانش می افتاد، آنقدرها جا نمی خورد.

 دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی ماند، همه چیز قابل انتظار می بود. چنان واکنش طبیعی می بود.

 اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…


آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد.

او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک-سنگین کرد

 و بعد احساساتش شدیداً جریحه دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.

او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و

 برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت:

«نگاه کن، دوباره همان مشکل!اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می کند

 و از بیان این احساس در قالب واژه ها عاجز است. او پاهایم را لمس می کند.

 انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه ها، نیست.

 باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند.نگاه کن!»


و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت:

«قربان، مرا عفو کنید، من بی اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»


بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت

. تو آدم تازه ای هستی. من هم آدم دیگری هستم!نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است،

 تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار!

و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی.

تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»




نوشته شده در سه شنبه 15/1/91ساعت 8:44 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام













سهم ما


سهم هر کسی از این دنیا به اندازه وسعت دستان اوست و دنیای هر کسی در دستان او می گنجد.




دست سرچشمه و سرآغاز هرگونه خوبی و بدی است که از ما به دیگران می رسد.



مگر نه این است که با همین دست ها وقتی قلم به دست می گیریم


با آن می توانیم خوبی ها و بدی ها را برای دیگران و حتی خودمان رقم بزنیم،


 مگر نه این است که با همین دست ها می توان به یاری دیگران شتافت و یا با آنها بی رحمانه رفتار کرد.



دنیا به ما این فرصت را می دهد که آن را در دست بگیریم،


 اگر بتوانیم با دنیا بزرگ رفتار کنیم و دست هایمان را به اندازه ابعادش پهناور کنیم،


 بزرگ خواهیم شد ولی اگر در ابعادی کوچک دنیا را نظاره گر شویم،


 آن وقت نباید انتظار داشته باشیم که دنیا بزرگوارانه با ما رفتار کند.






نوشته شده در سه شنبه 15/1/91ساعت 8:34 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام

 



 

 



تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم


آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم



 


با آسمان مفاخره کردیم تا سحر


او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم



 


او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید


من برق چشم ملتهبت را رقم زدم



 


تا کور سوی اخترکان بشکند همه


از نام تو به بام افق ها،علم زدم



 


با وامی از نگاه تو خورشید های شب


نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم



 


هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود


تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم



 


تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد


اشک از تو وام کردم و در باورم زدم



 


از شادی ام مپرس که من نیز در ازل


همراه خواجه،قرعه ی قسمت به غم زدم


  


حسین منزوی


نوشته شده در چهارشنبه 5/11/90ساعت 3:45 عصر توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام

 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای

 

 را به خود جلب می‌کرد

 

 همه آرزوی تملک آن را داشتند.

 


بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند،

 

 اما مرد موافقت نکرد.


حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

 

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود

 

 را با تمام دارایی من معاوضه کند،

 

 با ید به فکر حیله‌ای باشم.

 

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد،

 

 در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید.

 

او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند.

 

همین اتفاق هم افتاد...

 

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد

 

به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

 

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.

 

روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.

 

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست،

 

 پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

 

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن!

 

 می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

 

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

 

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید،

 

 اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

 

برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...

 

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

 

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد.

 

اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

 

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ،

 

اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...

برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز


نوربرت لش لایتنر

نوشته شده در سه شنبه 13/10/90ساعت 9:8 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام

دلـت را بتـکان ...

گروه اینترنتی Hyroforum


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی Hyroforum

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

 www.Persian-Star.net


نوشته شده در سه شنبه 13/10/90ساعت 8:20 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) |

داغ کن - کلوب دات کام
   1   2      >

Design By : Pichak