یلدا

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت .
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم.
شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.
با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و
میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند.
شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید....
دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.
و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و
می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود دلم را پس بدهید؟
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار
همین....
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار.
همین که....
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند
تا دیگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز کنند و بگویند
بیا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم
من این بازی را ادامه می دهم.....

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی، به صد ناز ، شاید
شبی بر لبِ بام من می نشستی
و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی
(فریدون مشیری)
بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.
آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود.
آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد.
و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت:
بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت
|
سهم هر کسی از این دنیا به اندازه وسعت دستان اوست و دنیای هر کسی در دستان او می گنجد.
با آن می توانیم خوبی ها و بدی ها را برای دیگران و حتی خودمان رقم بزنیم، مگر نه این است که با همین دست ها می توان به یاری دیگران شتافت و یا با آنها بی رحمانه رفتار کرد.
اگر بتوانیم با دنیا بزرگ رفتار کنیم و دست هایمان را به اندازه ابعادش پهناور کنیم، بزرگ خواهیم شد ولی اگر در ابعادی کوچک دنیا را نظاره گر شویم، آن وقت نباید انتظار داشته باشیم که دنیا بزرگوارانه با ما رفتار کند. |

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها،علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
اشک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه،قرعه ی قسمت به غم زدم
حسین منزوی

برگرفته از کتاب بالهایی برای پرواز
نوربرت لش لایتنر
دلـت را بتـکان ... 
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
| Design By : Pichak |


