سفارش تبلیغ
صبا ویژن


یلدا

28.gif

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم

سر رهگذار تو جا می گرفتم



اگر ماه بودی، به صد ناز ، شاید


شبی بر لبِ بام من می نشستی

و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم

مرا می شکستی ، مرا می شکستی



                                    (فریدون مشیری)


نوشته شده در جمعه 91/1/25ساعت 4:31 عصر توسط نسیم بانو نظرات ( ) | |


      
   مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد.
 او یک برهمن بود و سخنانی که بودا بر زبان رانده بود،
 سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید:
 «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد.
 او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد:
«اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»

بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.
ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد-خوب به صورتش نگاه کن!
با او احساس همدردی کن! او می خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند.
 این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم- و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم!
 دلم می خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است.
 این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است: او چنان خشمگین است که هیچ واژه ای، هیچ عملی،
نمی تواند خشمش را بیان کند- درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه ای، هیچ عملی،
نمی تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می فهمم-خوب نگاه کن!»

آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود.
اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می داد و یا آنادا به جانش می افتاد، آنقدرها جا نمی خورد.
 دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی ماند، همه چیز قابل انتظار می بود. چنان واکنش طبیعی می بود.
 اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…

آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد.
او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک-سنگین کرد
 و بعد احساساتش شدیداً جریحه دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.
او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و
 برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت:
«نگاه کن، دوباره همان مشکل!اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می کند
 و از بیان این احساس در قالب واژه ها عاجز است. او پاهایم را لمس می کند.
 انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه ها، نیست.
 باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند.نگاه کن!»

و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت:
«قربان، مرا عفو کنید، من بی اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»

بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت
. تو آدم تازه ای هستی. من هم آدم دیگری هستم!نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است،
 تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار!
و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی.
تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»


نوشته شده در سه شنبه 91/1/15ساعت 8:44 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) | |


سهم ما

سهم هر کسی از این دنیا به اندازه وسعت دستان اوست و دنیای هر کسی در دستان او می گنجد.


دست سرچشمه و سرآغاز هرگونه خوبی و بدی است که از ما به دیگران می رسد.


مگر نه این است که با همین دست ها وقتی قلم به دست می گیریم

با آن می توانیم خوبی ها و بدی ها را برای دیگران و حتی خودمان رقم بزنیم،

 مگر نه این است که با همین دست ها می توان به یاری دیگران شتافت و یا با آنها بی رحمانه رفتار کرد.


دنیا به ما این فرصت را می دهد که آن را در دست بگیریم،

 اگر بتوانیم با دنیا بزرگ رفتار کنیم و دست هایمان را به اندازه ابعادش پهناور کنیم،

 بزرگ خواهیم شد ولی اگر در ابعادی کوچک دنیا را نظاره گر شویم،

 آن وقت نباید انتظار داشته باشیم که دنیا بزرگوارانه با ما رفتار کند.


نوشته شده در سه شنبه 91/1/15ساعت 8:34 صبح توسط نسیم بانو نظرات ( ) | |


آخرین مطالب
» خیر و شر
دریا و ساحل
بهار ،نام ایمان تازه ی زمین
تنهایی درون
خدا کجاست؟
شیطان (عرفان نظر آهاری)
ذکر و ذاکر
دو کاج
[عناوین آرشیوشده]

Design By : RoozGozar.com